تبلیغات |
ღ♥ღهمه چی ❤ しѺ√乇 ❤ خدا را دوست بدارید حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید . . . .
| |||
|
روزی كه چهار سال در انتظارش بودم امروز فرا رسیده است . تا كمتر از 5 ساعت دیگر باید برای اعدام حاضر شوم . به حماقتی كه كردم می خندم . شاید من اولین كسی در تاریخ باشم كه به خاطر قتل عزیزترین شخص زندگی اش اعدام می شود . شاید اگر خود مهسا زنده بود برایم طلب عفو می كرد . اما حیف كه دیگر كنارم نیست . دیروز دادستان به ملاقاتم آمده بود . آخرین خواسته ی قبل از مرگم خیلی متعجبش كرد. حق هم داشت چون هچوقت هیچكس از او نخواسته بود تا اجازه دهد قبل از مرگ چند خطی روی سكوی اعدام بنویسد.فكر كنم در دلش به ریش های تراشیده ام خندید . باز هم به او حق می دهم چون او نمی داند تنها راه نجات من از این همه یاس و غصه نوشتن است...... در ادامه مطلب بخوانیـــــــــــد ادامه مطلب [ چهارشنبه 30 آذر 1390 ] [ 08:08 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
[ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
میخواهم برایت تنهایی را معنی کنم! در ساحل کنار جاده نشسته ای هوای سرد , صدای باد انتظار انتظار انتظار دست می سوزد با سیگار ! به خودت می آیی , یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلت کند , نه دستی که شانه هایت را بگیرد , نه صدای که قشنگ تر از باد باشد اسم این تنهایی است!! [ سه شنبه 29 آذر 1390 ] [ 10:12 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود. ناگهان پسر 4 ساله اش سنگی
برداشت و با آن چند خط روی بدنه ماشین کشید. مرد با عصبانیت دست پسرش را
گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه
ای که در دستش داشت، این کار را می کرد! در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: «کی انگشتانم دوباره رشد می کنند؟!» مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که از کرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود: «دوستت دارم بابایی» روز بعد آن مرد خودکشی کرد! عصبانیت و دوست داشتن هیچ حد و حدودی ندارند. دومی را انتخاب کنید تا یک زندگی زیبا و دوست داشتنی داشته باشید. این را نیز به یاد داشته باشید که: وسایل برای استفاده کردن هستند و انسانها برای دوست داشتن. اما مشکل جهان امروز این است که انسانها مورد استفاده واقع می شوند و به وسایل عشق ورزیده می شود. بیایید همواره این گفته را به یاد داشته باشیم: وسایل برای استفاده کردن هستند. انسانها برای دوست داشتن هستند [ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 12:25 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
این خر توانست به آرزوی دیرینه خود برسد![]() [ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 06:42 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
[ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
دست از پا خطا کنی تعویض میشوی . همین حوالی کسی شبیه توست این است پیام عشق های امروزی * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * تلاش برای زنده کردن یک رابطه از دست رفته * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * می خواهم اعتماد کنم اما بد جایی دنیا آمده ام … زمین ؛ جایگاه مارهای خوش خط و خالی بود که هر روز نیشم می زدند * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * ادامه مطلب ادامه مطلب [ یکشنبه 27 آذر 1390 ] [ 10:00 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
تو در آغوش من خوابی و من هر لحظه شیدا تر
و این شب کاش می شد از تمام سال یلدا تر تبی در من شکوفا کرده ای روح اهورائی که من هر لحظه مجنونم ، که من هر لحظه لیلا تر تو را هر لحظه می بینم شکوه تازه ای داری تماشائی تر و بهتر، صمیمی تر، فریبا تر بیا و گاه گاهی از نگاه من تماشا کن خودت را و ببین هستی چه بی اندازه زیبا تر صبوری سخت، دوری تلخ، شب تا انتها تاریک و در راه اند بی تو روز های ناشکیبا تر مرا آزرده تکرار ملال انگیز سردی ها تو آغوشی برایم باش امشب گرم و گیرا تر [ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 11:06 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
غمگین تر از همیشه تو را بوس میکنم این لحظه را به عشق شما بوس میکنم
کنار آشیانه ی تو آشیانه میکنم فضای آشیانه رو پر از ترانه میکنم کسی سوال میکند برای چه زنده ای و من برای زندگی تو را بهانه میکنم...
خبر مرگ مرا با تو چه كس خواهد گفت آن زمان كه خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را كاشكی می دیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تكان دادن دستت كه مهم نیست زیاد ! و تكان دادن سر كه: عجب ! عاقبت او هم مُرد ؟! چه كسی باور كرد ؟ جنگل ِ جان ِ مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
سنگ.. کاغذ
..قیچی مرا می نشاندکنار حوصله اش،سنگ ، کاغذ ،قیچی بازی کنیم... باز گیر داده که او قیچی باشد و من کاغذ . طبق معمول هم که خب ،کاغذ باید خرت خرت پاره شود.عشق می کند این وقتها...ببینم ولی...ولی مگر یک آدم چقدر می تواند کاغذ باشد؟ ![]() قحطی عشق می آید! 7 نه ،700 سال. در قلبم ذخیره و پنهانت می کنم. بگو کنعانیان منتظر نباشند، تقسیم شدنی نیستی ، حتی اگر یعقوب بیاید...
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 06:18 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و
باغ ها پوشیده از گل قول نداده زندگی همیشه به كامت باشه خدا
روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده خدا
ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده خدا
قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی خدا جاده های
آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده قول نداده کوه ها بدون
صخره باشن و شیب نداشته باشن رود خونه ها گل آلود و عمیق نباشن....... قول داده ؟ ولی خدا رسیدن یه روز خوب رو قول داده خدا روزی روزانه، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی میشه اون روز پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که اوجاودانه است و بس ناامیدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده زیاد تو دست انداز نمون وقتی حس کردی به اون چیزی كه می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو یه زمان مناسب ترا غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده یادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی پس تنها كاری که می تونی بكنی اینه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شریف جلوه کنی بهتر اینه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاطر غرورت هیچ وقت یه دوست قدیمی رو ترک نكن چرا که عمرا بتونی کسی رو پیدا کنی كه بتونه جای اونو بگیره [ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 11:08 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن:
تو به من خندیدی و نمی دانستی
و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه بخونید:
دخترک خندید و
[ شنبه 26 آذر 1390 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
لعنت به این زمان راهزن که هر چقدر لحظه های با تو بودن را با چنگ و دندان حفظ می کنم که تو را از من نگیرد باز هم این لحظات را به تاراج می برد و از دستانم می ستاند چه بی محاباست این راهزن. [ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
![]() شبا بیشتر از ساعت ۱۲ تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد…. سر زد از افق…مهر خاوران ! هرکی بهمون فحش میداد کف دستمونو نشونش میدادیم میگفتیم آیینه آیینه .... خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد ! بستنی میهن رو که میگفت مامان جون بستنیش خوشمزه تره ! این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار ! دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزه ام بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه ! کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو ! پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد ! وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده ! سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم ! گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن. صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود ولی سمت چپی ها نو بود ! آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن ! یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم ! با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه ! به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درختان اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود ! انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه! ما بردیمو ما بردیم چلو کبابو ما خوردیم(اینا رو همیشه وقته بازیا میخوندیم) اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم رو در مینوشتن: آمدیم نبودید!! خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی ! دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم ! قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف میخواست با صوت بخونه اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد ! چه شیطونی هایی می کردیم
یادش به خیر یاد کودکی.......و زمان خوبم و همه بچه های اون موقع.... یاد اون روزا بخیر.............. [ پنجشنبه 24 آذر 1390 ] [ 02:35 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
![]() به صبح،من نظاره ایی کردم که داشت آسمانش را درو میکرد که داشت در سبدی مشکی ستاره هاشو جابجا میکرد و یک ستاره دور شد از چشم و یک ستاره جا ماند از شب و یک ستاره که مثل هر شب خجالتی تر از هر لحظه سپیده را به تماشا میبرد و منتظر رفتن شب بود ستاره ای که هیچکس او را ستاره ی شب نمی نامد ستاره ایی که هیچکس او را تو بازیِ زیبای احساس یعنوان یار نمیداند و آن،ستاره ی،امید است ستاره ی طلوع زیبایی ستاره ایی که روزی اورا زِ آسمان صبح میچینند ... [ پنجشنبه 24 آذر 1390 ] [ 12:01 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
☆ منو حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست ☆ ☆ شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست ☆ ☆منو حالا نوازش کن همین حالا که تب دارم☆ اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم☆ ☆هنوزم میشه عاشق بود تو باشی کاره سختی نیست☆ ☆بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست☆ ☆نبینم این دَم رفتن تو چشمات غصه میشینه☆ ☆ همه اشکاتو میبوسم میدونم قسمتم اینه☆ ![]() [ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 08:41 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
بخونش باحاله: ![]() جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... می خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ... جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ... [ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
![]() گاهی سکوت علامت رضایت نیست... شاید کسی دارد خفه میشود پشت سنگینی یک بغض من... سکوت... و دیگر هیچ نمی گویم...! که این بزرگ ترین اعتراض دل من است به تو...
"سکوت را دوست دارم به خاطر ابهت بی پایانش" [ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 12:00 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
بعد از 70 ساعت دوری...دوباره گرمای آغوشت را نثارم کردی! دستانت پیوند آرامش است با تن من... آه که حس بودنت چه حس وصف ناپذیریست! همیشه در آغوشم بکش... [ چهارشنبه 23 آذر 1390 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
![]() حتی اگر تجهیزاتتان را بگیرند... ![]() حتی اگر تفتیش بدنیتان کردند... ![]() تک تک لباس هایتان را وارسی کنند... ![]() و شما را بی دفاع مقابل برگه امتحان بگذارند... ![]() باز هم میتوانید! [ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
[ سه شنبه 22 آذر 1390 ] [ 07:19 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
|
|||
| [ طراحی : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] | |||