تبلیغات |
ღ♥ღهمه چی ❤ しѺ√乇 ❤ خدا را دوست بدارید حداقلش این است که یکی را دوست دارید که روزی به او می رسید . . . .
| ||
|
[ یکشنبه 27 فروردین 1391 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
![]() بیائیم نخندیم . . . به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند به دستان پدرت، به جاروکردن مادرت، به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد، به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند، به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد، به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند، به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی، به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان، به هول شدن همکلاسی ات پای تخته، به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی، نخند نخند ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند! آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند، بارمی برند، بی خوابی می کشند، کهنه می پوشند، جارمی زنند سرما و گرما می کشند.... [ شنبه 19 فروردین 1391 ] [ 03:58 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
![]() پسر : ضعیفه ! دلمون برات تنگ شده بود... اومدیم زیارتت کنیم! دختر : تو باز دوباره گفتی ضعیفه؟؟؟ پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟ دختر : وااااااااای... از دست تو !!! پ: باشه... باشه... ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟ د: اه... اصلا باهات قهرم. پ: باشه بابا... تو «عزیز منی»، خوب شد؟... آَشتی؟ ادامه مطلب [ شنبه 19 فروردین 1391 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
استاد: به نظر
شما چرا حضرت محمد… طلاب: اللهم صل علی محمد و آل محمد... [ جمعه 18 فروردین 1391 ] [ 02:42 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) بر عموم شیعیان تسلیت باد
سیل اشكم راه بینائی گرفت بند بندم عطر زهرائی گرفت عشق را از فاطمه آموختم چشم بر دست كبودش دوختم دست او صدها گره وا می كند دست او والله غوغا می كند دست او مشكل گشای عالم است روی آن جای لبان خاتم است [ پنجشنبه 17 فروردین 1391 ] [ 03:33 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
![]() روز هـآیــَم رآ خیــآبـآטּ هـآی ایـטּ شـَهر گرفتـﮧ انـد، و شـَب هـآیـَم را خواب هـآے تــو بیـولوژے هـَم نخوانـده بـآشے میفـَهمے چـﮧ مرگـَم است !
هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ....ــــد ! بــعـضی از عـهـدهــا را روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ... ... حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ... شـکـسـتَنـشـان یـک آدم را مـی شـکند...
شاید
اگر انسانیّــــــــــــت هم مارک دار بـــــــــــــود
خیلی سخت بود … با ” بُغض ” نوشتم , با ” خـــنده ” خواندی . . . [ پنجشنبه 17 فروردین 1391 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
![]() نه اسمش عشق است نه علاقه نه حتی عادت حماقت محض است
دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست موافقی که باید بدجنس باشی تا عاشقت باشن؟ خیانت کنی تا دیوونه ات باشن؟ دروغ بگی تا همیشه تو فکرت باشن؟ اگه ساده باشی اگه یک رنگ باشی اگه با وفا باشی همیشه تنهایی؟ [ سه شنبه 15 فروردین 1391 ] [ 04:53 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
حالت های مختلف چشم دانشجویان
هنگام درس دادن استاد سر کلاس : (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) ... وقتی استاد خبر امتحان رو میده : (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) موقع امتحان: (←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→) وقتی استاد موقع امتحان حواسش جمع میکنه واسه مچ گیری: (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) وقتی که نمره ها رو میزنن : (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) (͡๏̯͡๏) [ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 10:22 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
بعـضـی آدمـا... تـا بـخـوای بـه خـودت بـجُـنـبـی،مـیـبـیـنـی شـده هـمـه دنـیـات
من یك عذرخواهی به خودم بدهكارم... برای اینكه غرورم را شكستم... برای اینكه همیشه احساساتی بودم... برای اینكه انسان بودم !!! [ یکشنبه 13 فروردین 1391 ] [ 09:13 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
[ شنبه 12 فروردین 1391 ] [ 06:08 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان چشم هایشان دست هایشان مهربان است که دلت میخواهد یکبار در حقشان بدی کنی و نامهربانی وببینی نگاهشان، چشم هایشان ، دست هایشان وقتی نامهربان میشود چگونه است در نهایت حیرت، تو می بینی مهربان تر میشوند انگار بدیت را با خوبی نامهربانی ات را با مهربانی پاسخ می دهند چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین ادم مهربانی... [ چهارشنبه 9 فروردین 1391 ] [ 09:11 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
یه روزی،روزگاری یه خانواده سه نفری بودن،یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش،بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسر کوچولوی قصه ما میده،بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت،پسر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار میکنه که اونو با نوزاد تنها بذارن،اما مامان و باباش میترسن که پسر کوچولو حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره،اصرار های پسر کوچوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر مادرش تصمیم گرفتن این کارو بکنن،اما در پشت اتاق مواظبش بودن، پسر کوچولو که با برادرش تنها شد... خم شد روی سرش و گفت: داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی! به من بگو قیافه خدا چه شکلیه چون داره کم کم یادم می ره؟!! [ سه شنبه 8 فروردین 1391 ] [ 02:32 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 11:20 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
[ دوشنبه 7 فروردین 1391 ] [ 10:59 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
گـاهـی دلـم میخـواهـد , وقتـی مثـل ِ کودکـی هایـم بـغض میکنـم خـدا از آسمـان بـه زمیـن بیـاید اشـک هایـم را پـاک کنـد و دستـم را بگیـرد و بگـوید: اینجـا آدمـا اذیـتـت میکنـن؟؟ بیــا بریـــــم!!
[ یکشنبه 6 فروردین 1391 ] [ 01:13 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
![]() آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ [ یکشنبه 6 فروردین 1391 ] [ 12:08 ق.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
[ شنبه 5 فروردین 1391 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
خدایا حسرت دیدن پدر و مادر رو به دل هیچ بچه ای نذار
![]() آمین [ پنجشنبه 3 فروردین 1391 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
![]() دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهای از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود. شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم [ پنجشنبه 3 فروردین 1391 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 02:26 ب.ظ ] [ (◡‿◡✿) per@nss92 ]
|
||
| [ طراحی : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin.ir ] | ||